میگویند اسكندر به وقت مرگ، به نزدیكانش وصیت كرد و گفت:« وقتی من از دنیا رفتم، جسد مرا در تابوت بگذارید و یك دستم را از تابوت بیرون كنید، تا مردم بدانند، من كه همهً عالم را مسخر كرده ام، با آنهمه ثروتی كه داشته ام، با دست خالی از این دنیا میروم. هر كجا كه دستم خود بخود به درون تابوت رفت، مرا همانجا دفن كنید.»
پس از مدتی اسكندر از دنیا رفت. او را توی تابوت گذاشتند و همانطوریكه وصیت كرده بود، دستش رااز تابوت بیرون كردند و تابوت را گردش دادند. چند شبانه روز تابوت را گرداندند، اما دست توی تابوت نمیرفت كه نمیرفت. دیگر داشتند ناامید میشدند كه رسیدند به مرد دهقانی. دهقان از آنجایی كه عاقل و دانا بود، با دیدن این منظره، مقداری خاك از زمین برداشت و كف دست اسكندر ریخت. ناگهان دست خودبخود توی تابوت رفت. دهقان آهی كشید و گفت:« چشم آدمی را مگر خاك پر كند.»
بعد طبق وصیت اسكندر، جسد او را همانجا به خاك سپردند.
نظامی گنجوی در «اقبال نامه» تحت داستان « نامه نوشتن اسكندر به سوی مادر خویش» گوید:
ز تابوت فرموده بد شهریار كه یك دست او را كنند آشكار
در آن دست خاكی تهی ریخته منادی ز هر سو برانگیخته
كه فرماندهً هفت كشور زمین همین یك تن آمد ز شاهان همین
زهر گنج دنیا كه در بار بست بجز خاك چیزی ندارد بدست
شما نیز چون از جهان بگذرید ازین خاكدان تیره خاكی برید
این مثل را وقتی میگویند كه كسی با دیگری لج كند و كاری كند كه نباید انجام دهند.
میگویند روزی شتری به خری برخورد كه بار سنگینی به دوش داشت و لنگان لنگان میرفت. دلش به حال او سوخت و گفت:« اگر با من بیایی، در آن تپه ها و دامنهً كوهها پنهانت میكنم، تا كسی بار از تو نكشد.»
خر خوشحال شد و با شتر راه افتاد و هر دو به كوههای سبز دور از شهر رفتند. چند روزی خر خورد و خوابید و استراحت كامل كرد و سر دماغ آمد. روزی خواست عرعر كند كه شتر مانع شد و گفت:« اگر صدا كنی، اهل ده به صدای تو می آیند و ما را میبرند.» ولی خر گوشش به این حرفها بدهكار نبود، بنا كرد به عرعر كردن. نه یك بار، بلكه چند بار. شتر باز خواهش كرد كه:« مگر نمیشه صدا نكنی؟» خر گفت:« دست خودم نیست. یاد آوازخواندن پدر مرحومم افتاده ام و بی اراده میخوانم.» شتر گفت:« باشه، موقع رقاصی من هم میرسه.»
اهل ده با شنیدن صدای خر آمدند و خر و شتر را روی تپه پیدا كردند. وقتی خواستند آنها را ببرند، خر خودش را به مریضی زد و حركت نكرد. اهل ده كمك كردند و خر را روی شتر گذاشتند كه به آبادی ببرند. شتر چند قدمی رفت، تا به بالای تپه ای رسید و ناگهان شروع كرد به جفتك انداختن و تكان دادن خر.
خر التماس كرد:« این چه كاریه كه میكنی؟ اگه از این تپه پایین بیفتم، چه خواهد شد؟» شتر جواب داد:« چه كنم؟ دست خودم كه نیست. یادم به رقاصی ننه ام افتاده، باید برقصم.» و خر را به دره انداخت و سقط كرد
كشاورزی هر سال كه گندم میكاشت، ضرر میكرد. تا اینكه یك سال تصمیم گرفت، با خدا شریك شود و زراعتش را شریكی بكارد. اول زمستان موقع بذرپاشی نذر كرد كه هنگام برداشت محصول، نصف آن را در راه خدا، بین فقرا و مستمندان تقسیم كند. اتفاقاً آن سال، سال خوبی شد و محصول زیادی گیرش آمد. هنگام درو از همسایه هایش كمك گرفت و گندمها را درو كرد و خرمن زد. اما طمع بر او غالب شد و تمام گندمها را بار الاغ كرد و به خانه اش برد و گفت:« خدایا، امسال تمام زراعت مال من. سال بعد همه اش مال تو.»
از قضا سال بعد هم سال خیلی خوبی شد، اما باز طمع نگذاشت كه مرد كشاورز نذرش را ادا كند. باز رو كرد به خدا و گفت:« ای خدا، امسال هم اگر اجازه دهی، تمام گندمها را من میبرم و در عوض دو سال پشت سر هم، برای تو كشت میكنم.»
سال سوم از دو سال قبل هم بهتر بود و مرد كشاورز مجبور شد، از همسایگانش چند تا الاغ و جوال بگیرد، تا بتواند محصول را به خانه برساند. وقتی روانهً شهر شد، در راه با خدا رازونیاز میكرد كه:« خدایا، قول میدهم سه سال آینده همهً گندمها را در راه تو بدهم.» همینطور كه داشت این حرفها را میزد، به رودخانه ای رسید.
الاغها را راند، تا از رودخانه عبور كنند كه ناگهان باران شدیدی بارید و سیلابی راه افتاد و تمام گندمها و الاغها را یكجا برد. مردك دستپاچه شد و به كوه بلندی پناه برد و با ناراحتی داد زد:« های های خدا، گندمها مال خودت، خر و جوال مردم را كجا میبری؟»
چون كسی را با شتاب و عجله به دنبال كاری بفرستند و او بیخیال و فارغ بماند و دیر بیاید و یا وقتی كه كار از كار گذشته، پیدایش شود، به طعنه این مثل را میگویند.
جوانی عروسی كرده بود و بزودی بچه دار میشد. رفت دكان نجاری، بیعانه داد كه برای بچه اش گهواره ای درست كنند. نجار كه خیلی بد قول بود، امروز فردا كرد، تا بچه دو ساله شد و دیگر به گهواره احتیاجی نبود.
سالها گذشت و این بچه، جوانی بیست ساله شد و موقع زن گرفتنش رسید و با دختری عروسی كرد. پدر این جوان وقتی دید بزودی صاحب نوه میشود، یادش به گهواره ای افتاد كه بیست سال پیش سفارش داده بود و نجار بدقول هنوز هم نساخته بود. بنابراین به دكان نجاری رفت و گفت:« استاد، گهوارهً من حاضر شد؟» نجار كمی فكر كرد و ناگهان به خاطرش رسید كه سالها قبل چنین سفارشی گرفته است.
ناراحت شد و بیعانهً مشتری را پس داد و گفت:« برو جای دیگر سفارش بده، من كار عجله قبول نمیكنم .
از آن طرف مرد گاودار هم به همین فكر افتاد و بدون اینكه آهنگر بفهمد، یك رأس گاو برداشت و پیش قاضی برد و گفت:« ای قاضی، این گاو را از من بگیر. من با فلان آهنگر دعوا دارم. حرف را به طرف من بزن.» قاضی هم قول داد كه حق را به او بدهد.
روز موعود فرا رسید و آهنگر و گاودار با هم پیش قاضی رفتند. قاضی سؤالاتی از آنها كرد و هر دو ادعا كردند كه مالك زمین هستند. آهنگر كه ذیحق بود، گفت:« این زمین از پدرم به من رسیده.» اما قاضی حكم كرد كه زمین مال گاودار است. آهنگر كه چنین دید، فوراً گفت:« آقای قاضی، حرف بزن به تیشه و تبر.»
قاضی گفت:« بله بله، گاو آمد، كرد زیروزبر.»

